کولا دلش میخواست همیشه و هرجا کنار مادرش باشد و نمیتوانست دوری از او را تحمل کند. اما او دیگر کم کم بزرگ شده بود و باید به مهد کودک می رفت.
اما آن جا دلتنگ مادرش شد و حسابی شروع کرد به گریه کردن. بعد از آن مادرش با او صحبت کرد و راز بوسه ابدی را با او در میان گذاشت. از آن روز به بعد کولا با خیال راحت به مهد کودک می رفت چون می دانست هرجا که باشد عشق مادرش همراه اوست و تنهایش نمی گذارد.
